زوال عقلانیت استراتژیک: کالبدشکافی شکست راهبردی عملیات «خشم حماسی» در ایران

زوال عقلانیت استراتژیک: کالبدشکافی شکست راهبردی عملیات «خشم حماسی» در ایران


یادداشتی ازدکتر✍️ روح‌اله شهنازی | عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز

آنچه در حمله ایالات متحده به ایران رخ داد را نه می‌توان یک جنگ تمام‌عیار به معنای کلاسیک آن، که باید یک فاجعه استراتژیک خود تحمیلی نامید. پرونده عملیات خشم حماسی از منظر هزینه فایده‌ی اقتصادی، یک نمونه کلاسیک از تسلط سیاست داخلی هیستریک بر عقلانیت ژئواستراتژیک است. دولت ترامپ، بدون درک مفهوم عقلانیت محدود هربرت سایمون، عملیاتی را آغاز کرد که اساساً ریشه در خودفریبی راهبردی داشت. پیش‌فرض بنیادین کاخ سفید مبنی بر شکنندگی خطی سیستم سیاسی نظامی ایران و امکان دستیابی به فروپاشی سریع رژیم صرفاً از طریق یک حمله قطع‌کننده سر، نه تنها نادیده گرفتن پیچیدگی‌های شبکه‌ای قدرت در ایران، که مصداق کامل یک مغالطه معرفت‌شناختی در برآورد تهدید بود. طراحی اولیه این جنگ بر اساس یک سناریوی بهترین حالت شکل گرفته بوده، سناریویی که در آن عمق مقاومت نهادی حاکمیت ایران، ظرفیت بازتولید قدرت نامتقارن نیابتی‌ها و از همه مهم‌تر، استراتژی بقای مبتنی بر ایجادهزینه‌ توسط تهران به کلی نادیده انگاشته شده بود؛ گویی که واشنگتن، قربانی برساخته‌های اطلاعاتی مطلوب خود شده است.

با عبور از ساعات طلایی نخست و شکست مفتضحانه راهبرد شوک و هراس، شاهد چرخشی اجباری و هراسناک از یک جنگ گریزپذیر مبتنی بر قدرت هوایی صرف، به یک جنگ فرسایشی گریزناپذیر بودیم که تبعات هولناکی برای ساختار اقتصادی نظامی ایالات متحده به همراه داشت. از منظر مدیریت عملیات و اقتصاد دفاعی، این تغییر استراتژی (یا به بیان دقیق‌تر، این فروغلتیدن در باتلاق) نشان‌دهنده شکست کامل سیستم فرماندهی و کنترل در تطبیق اهداف با منابع است. گزاره متناقض تغییر رژیم، سپس نابودی توان هسته‌ای و موشکی و در نهایت بازکردن تنگه قبلا باز هرمز، یک تثلیث ناممکن در طراحی استراتژیک بود که هر بخش از آن نیازمند ابزارها، توالی‌ها و افق‌های زمانی کاملاً متفاوتی است. هنگامی که ترامپ ناگزیر به انتقال از افسون هواپیماهای بدون سرنشین به منطق خونین چکمه‌های روی زمین شد و گزینه‌هایی چون تصرف جزیره خارک و لارک را روی میز آورد، این امر به معنای پذیرش ضمنی یک نکته مرگبار بود که ماشین نظامی آمریکا، با وجود ترور و کشتار ترکیبی از نظامیان و غیر نظامیان در ایران، در نبرد اراده‌ها شکست خورده بود و حال باید برای یک پروژه اشغالگری پرهزینه و بی‌افق، برنامه‌ریزی می‌کرد؛ پروژه‌ای که هزینه‌های ورود به آن، خروج از آن را عملاً به یک معمای حل‌نشدنی بدل ساخت.

▪️در عمیق‌ترین لایه تحلیل، آنچه در این جنگ غایب است، نه صرفاً یک استراتژی خروج، که اساساً فقدان مفهوم پیروزی به عنوان یک مقوله سیاسی قابل دستیابی است. رهبری سیاسی در واشنگتن دچار یک توهم عملیاتی است، بدین معنا که ترور رهبران و فرماندهان و انهدام فیزیکی اهداف را با حصول نتایج سیاسی مطلوب اشتباه گرفته است. این یک خطای معرفت‌شناختی مهلک است؛ موفقیت اولیه در سطح تاکتیکی مجموعه درگیری‌ها، ضرورتاً به پیروزی در سطح راهبردی جنگ تفسیر نمی‌شود. ایران پساجنگ، با وجود شهدا و ویرانی‌های زیاد، نه تنها فرو نپاشید، بلکه با انسجام اجتماعی تحمیل‌شده از بیرون، مشروعیتی مضاعف برای بازسازی و مقاومت نهادی کسب کرده است. از دیدگاه اقتصاد سیاسی بین‌الملل، راهبرد محاصره دریایی نیز یک تیغ دولبه از آب در خواهد آمد.

 

▫️نتیجه‌گیری نهایی از این فاجعه، حکایت از یک ورشکستگی فکری در قلب امپراتوری امریکا دارد. ایالات متحده وارد جنگی شد که در آن، صفر استراتژیک حاکم بود؛ یعنی هیچ تناسبی میان هزینه‌های کلان تحمیل‌شده و منافع ژئوپلیتیک قابل تحصیل وجود نداشت. زیرا نه تعریف دقیق پیروزی مشخص شده بود و نه طرحی برای صلح بعد از جنگ وجود داشت. این شکست راهبردی، زنگ خطری برای افول مدیریت هژمونیک است؛ یعنی قدرتی وجود دارد که سلاح‌ها و ابزارهای ترور و تخریب دارد اما فاقد چارچوب‌های مفهومی منسجم برای خلق نظم سیاسی مطلوب است. این همان تراژدی قدرت ناقص است؛ جایی که توان نظامی لجام‌گسیخته، نه به خلق بازدارندگی، که به تولید بی‌ثباتی پایدار و یک پیروزی پیرهی خودویرانگر می‌انجامد. این پرونده برای همیشه در دانشکده‌های مدیریت و استراتژی نظامی تدریس خواهد شد

آدرس کوتاه :