یادداشتی از دکترمحمدعلی گودرزی، استاد بخش روانشناسی بالینی دانشگاه شیراز
بررسی روانشناختی افرادی که در روابط بینفردی خود انتظار تسلیم کامل از دیگران دارند و حتی پس از تجربه شکست، مجدداً به راهبردهای مبتنی بر زور متوسل میشوند، نشان میدهد که الگوی رفتاری آنان ریشه در ساختارهای شناختی سختگیرانه، نیازهای عمیق کنترل و برداشتهای تحریفشده از مفهوم قدرت دارد. نخست باید توجه داشت که در ذهن چنین فردی، جهان اجتماعی بهصورت یک نظام دوگانه و فاقد طیفهای میانی بازنمایی میشود. او تعاملات انسانی را نه بر اساس همکاری یا گفتوگو، بلکه از منظر «غلبه» و «مغلوب شدن» تفسیر میکند. این تفسیرِ دوقطبی باعث میشود تجربه مقاومت از سوی دیگران نه یک بازخورد طبیعی، بلکه تهدیدی علیه هویت و احساس کفایت او تلقی شود.
از سوی دیگر، این افراد معمولاً باور راسخی به حقانیت، برتری یا درستبودن موضع خود دارند. چنین باوری نهتنها به آنان اجازه میدهد خواسته خود را الزاماً معتبرتر از خواسته طرف مقابل بدانند، بلکه هر مخالفتی را به منزله بیاحترامی یا بینظمی تعبیر میکنند. در این حالت، کنترلگری به ابزاری برای بازیابی احساس امنیت تبدیل میشود؛ زیرا در غیاب تسلط بر محیط و دیگران، ساختار روانی فرد دچار بیثباتی میگردد. بنابراین، اعمال زور از دیدگاه او نه فقط یک انتخاب رفتاری، بلکه یک ضرورت روانی است.
چرخه ناکامی و تشدید زور نیز ریشه در همین ساختار دارد. هنگامی که فرد در اعمال سلطه خود شکست میخورد، این شکست در ذهن او معادل اشتباه بودن راهبرد نیست؛ بلکه بهعنوان «کافی نبودن میزان فشار» تفسیر میشود. در نتیجه، او در مرحله بعدی همان رفتار را با شدت بیشتر تکرار میکند. این الگو، نشاندهنده نقص در فرایند بازنگری شناختی است؛ زیرا چنین فردی توانایی لازم برای تحلیل رابطه میان رفتار و پیامد را ندارد و به جای اصلاحِ چارچوب ذهنی، میزان نیرو را افزایش میدهد.
در سطح ارتباطی نیز این افراد غالباً از همدلی دور هستند. برای آنها ارتباط میانفردی نه فرایندی دوسویه برای درک متقابل، بلکه ابزاری برای تثبیت موقعیت قدرت است. در نتیجه، گفتوگوهای طولانی، توضیحهای منطقی یا تلاش برای شفافسازی معمولاً کارکرد محدودی دارد؛ زیرا ذهن فرد پیشاپیش جهتگیری دفاعی و سلطهجویانه دارد و اطلاعات جدید تنها در صورتی پذیرفته میشود که با این ساختار همخوان باشد.
مواجهه با چنین فردی مستلزم نوعی مدیریت ساختاری و روانشناختی است. نخستین اصل این است که مرزهای رابطه باید بهروشنی و بدون ابهام تعریف شود. این افراد به لحاظ شناختی نسبت به پیامهای دوپهلو حساس هستند و هرگونه انعطاف بیش از حد را بهعنوان فرصت فشار بیشتر تلقی میکنند. بنابراین، ثبات و قاطعیت در بیان حدود، نقش اساسی ایفا میکند. در کنار این، پیوستن به بازی قدرت یا تلاش برای غلبه متقابل، عملاً به تشدید موقعیت منجر میشود؛ زیرا فرد مذکور ناتوان از فهم رویکردهای مبتنی بر همکاری است و واکنش او به فشار، همواره فشار بیشتر خواهد بود. به همین دلیل، بهترین راهبرد آن است که بهجای ورود به جدل یا رقابت، بر چارچوبهای بیرونی همچون قوانین، نقشهای رسمی، توافقنامهها یا حضور میانجی استناد شود. این چارچوبها قادرند تنش را از سطح روابط شخصی به سطح قواعد منتقل کنند و این انتقال به کاهش رفتارهای تکانشی و اقتدارطلبانه کمک میکند.
در مواردی که رفتار فرد شدت میگیرد یا به تهدید و خشونت تمایل پیدا میکند، ایجاد فاصله روانی و فیزیکی ضروری است. از منظر روانشناختی، این مرحله نشاندهنده فقدان ظرفیت کنترل تکانه است و تعامل مستقیم ممکن است آسیبزا یا خطرناک باشد. بنابراین، حفظ امنیت در چنین شرایطی بر هر مداخله اصلاحی مقدم است.
در جمعبندی باید گفت رفتار چنین افرادی محصول ترکیب پیچیدهای از تفکر دوگانه، نیاز به کنترل، حساسیت به تهدید و ناتوانی در بازنگری شناختی است. مدیریت تعامل با آنها نه بر اساس تغییر ماهیت شخصیت، بلکه بر پایه تعیین مرزهای روشن، قاطعیت ارتباطی، تکیه بر ساختارهای رسمی و پرهیز از واکنش هیجانی شکل میگیرد. این الگوی رفتاری در سطح عمیقتر تنها از طریق مداخلات تخصصی بلندمدت قابل اصلاح است و در روابط روزمره، هدف واقعبینانهتر، حفظ ثبات، پیشگیری از تشدید تعارض و محافظت از سلامت روانی افراد درگیر است.