برخی دستاوردهای پژوهشکده تحول علوم انسانی دانشگاه شیراز (بخش ششم)
به گزارش خبرنگار پژوهشکده تحول و ارتقاء علوم انسانی و اجتماعی، دکتر سید محمد رضا تقوی استاد دانشگاه شیراز و عضو پژوهشکده تحول و ارتقاء علوم انسانی و اجتماعی در یادداشتهایی به دستاوردهای پژوهشکده تحول دانشگاه شیراز پس از یک دهه تلاش پرداخته است که در ادامه قسمت ششم آن را می خوانید:
قسمت قبلی یادداشت را اینجا بخوانید!
۶۰) ارتباط بین شناسایی واقعیت و روش شناسی مطلوب: علم به معنای کشف واقع، در معنای شناسایی آنچه در بیرون از انسان و در محیط اتفاق می افتد، زمانی وزن زیادی از علم را به خود اختصاص می داد. محتمل است که در دانش های غیر علوم انسانی دستیابی به این معنا که علم گستره ای بسیار فراتر از ادراک محیط مشهود دارد، برای انسان به طول بینجامد. اما با پیشرفت های حاصله، لااقل ادراک این معنا در این زمان و برای علوم انسانی، تسهیل گشته است. اگر عالم دارای قوانین ثابتی است و وظیفه علم کشف این قوانین ثابت است (گرچه در خارج از علوم انسانی نیز این بحث چالش برانگیز است که موضوع التفات این نوشتار نیست)، آنگاه به رویکرد اثباتی می رسیم که ۱) قوانین عالَم را ثابت فرض می کند، ۲) قوانین علوم طبیعی را قابل تسری به علوم انسانی می پندارد، و ۳) وظیفه عالِم را کشف این قوانین می داند. اگر از معنای علم به معنی ای که گذشت عبور کنیم و به این معنا برسیم که پدیده ها در عالَم واقع قدرت انتخاب و اختیار دارند (فعلاً حدِّ این اختیار موضوع بحث نیست) و نظام اراده ها شامل اراده ی الهی، اراده ی انبیاء و اولیای الهی و اراده های تبعی به جریان های حق و باطل، در عالَم حضور دارند، آنگاه به تعریف متفاوتی از واقعیت می رسیم که به طور جدی محتوای علم را تحت تاثیر قرار می دهد.
حداقل در علوم انسانی، تبیین رابطه ی بین دو متغیر، را نمی توان صرفاً در تبیین علِّی (رابطه ی یکطرفه) بین دو یا چند متغیر خلاصه نمود. زیرا به نظر می رسد عواملی چون ۱) روابط متقابل بین پدیده ها، ۲) متغیرهای محیطی مربوط، ۳) متغیرهای درونی پدیده ها، ۴) عوامل زمینه ای بروز رخدادها، ۵) متغیرهای غیر مادی (در محیط و در انسان و در رابطه ی محیط و انسان)، ۶) اراده و خواست و مصلحت الهی، ۷) تاثیرگذاری نیروهای معارض از جمله القائات شیطانی، ۸) آموزه های وحیانی و القائات سبوحی، ۹) دانش های فطری و دلالت های آنها در تحارب زیسته انسان، ۱۰) تاثیر گذاری حاکمیت ها (سیاسی، فرهنگی و اقتصادی)، ۱۱) تاثیر گذاری های هنجاری محیط، ۱۲) عوامل ژنتیکی و سرشتی و فیزیولوزیکی، و ۱۳) هدف ها، آرزوها، تمنیات و تعلقات، نیت، خواست، جهت گیری، موضع گیری، مجاهده افراد در تعامل با تمام عوامل مذکور که در تقوم حس و عقل و قلب خود را نشان می دهد؛ نیز می تواند در فرایند نتایج پژوهش تاثیرگذار باشند. چون این عوامل (تکوینی، تاریخی، اجتماعی و فردی و تعامل آنها با یکدیگر) در لحظه در واقعیت حضور دارند و علاوه بر تاثیر تعاملی بر روی یکدیگر، در نهایت بر روی نتایج نیز تاثیرگذارند. دو دیگر آن که عوامل مذکور، تنها ما را بر واقعیت موجود مسلط می کند اما واقعیت مطلوب به لحاظ مسئولیتی که انسان دارد را نمی توان نادیده گرفت. اینک اگر اراده و مسئولیت انسان برای تسهیل شرایط به سمت واقعیت مطلوب را هم جزئی از واقعیت بدانیم به این نتیجه می رسیم که در دنیای واقعی علاوه بر احصاء عوامل تکوینی، تاریخی، اجتماعی و فردی، هنوز عوامل دیگری وجود دارند که در تغییر واقعیت موجود به سمت واقعیت مطلوب تاثیرگذارند. یحتمل بسیاری از عوامی ۱۳ گانه فوق هم در شکل دهی واقعیت موجود و هم در شکل دهی واقعیت مطلوب تاثیرگذارند. عوامل مذکور می توانند در منزلت های متفاوتی بروز و ظهور نمایند و این همان بخش اختیار پدیده هاست که موجب سامان دادن واقعیت های مختلف می شود.
محقق علم دینی باید وحدت ترکیبی بهینه مورد نظر شارع مقدس را شناسایی نماید، و پس از راستی آزمایی، در مسیر عملیاتی نمودن آن گام بردارد. آن هنگام که واقعیت موجود و واقعیت مطلوب مورد شناسایی قرار گرفتند، مسئولیت روش شناسی این است که به ما بگوید بهینه ترین راه برای طی این مسیر کدام است؟ و هم زمان بتواند معاییری در اختیار ما قرار دهد که در مسیر صحیح حرکت می کنیم. در علم متداول، تاثیر متغیرهای پیرامونی ناارزنده سازی شده است. این شکل از فروکاستن واقعیت های محیطی و تمرکز محدود بر روی جنبه های مشهود پدیده های مورد مطالعه، گرچه ممکن است داده های قابل تکرار، قابل مشاهده و قابل آزمون ارائه نماید لیکن با وارد کردن هر یک از متغیرهای بالا گفته، یافته ها به شدت تحت تاثیر قرار می گیرند. از آنجا که داده های حاصله، اتمیک و جزئی نگرانه می باشد؛ معمولاً محقق را به تبیین جامع الاطراف از پدیده ها نمی رساند و تجویزهایی که براین اساس صورت می گیرد معمولاً کم تاثیر هستند.
چه باید کرد؟ به نظر می رسد موارد زیر کمک کننده باشند. در نظر داشته باشیم که اگر مسیر کلی درست باشد حتماً تاملات بیشتر ما را به نتایج بهتری نیز می رساند:
الف) با توجه به گستره ی تعریفی که از واقعیت داریم، توجه می کنیم که چگونه باید یک مطالعه را طراحی کنیم؟
- سعی می کنیم حتی الامکان مطالعاتمان جامع الاطراف تر باشد. دیگر مطالعات اتمیک یک ارزش محسوب نمی شود.
- از داده های عالم غیب (از جمله آموزه های دینی) کمک می گیریم.
- ناظر به اهداف و غایات انسانی، مطالعات را هدایت می کنیم.
- از اصل سنخیت بین عالم و معلوم و اتحاد علم وعالم ومعلوم (القائات ربانی جزو عوامل معد و القائات شیطانی جزو عوامل مخل تبیین محسوب می شوند) کمک می گیریم (تقاضای عبد و امداد الهی کمک کننده است).
- از روش های استقرایی (از جمله دستاوردهای علم متداول با در نظر گرفتن خواستگاه ایجاد دانش)، روش های قیاسی (از جمله تبیین های برامده از دیدگاه های فلسفی و دینی) و روش های مجموعه نگر (از جمله دانش های ذوقی و کلام حِکمی امام «ع») بهره می بریم.
ز) در نظر گرفتن تمام عوامل ۱۳ گانه ی فوق در یک پژوهش عملاً (مخصوصاً با توجه به ظرفیت های علم متداول) غیر ممکن است. اما در نظر داشتن این عوامل به عنوان عوامل تاثیرگذار در تبیین یک پدیده، می تواند تدریجاٌ توانایی محققین را برای تنظیم پژوهشی که این ارکان را در نظر داشته باشد، تسهیل نماید.
- با توجه به پیچیدگی نسبی مطالعات به ترتیب از جماد، نبات، حیوان، انسان و انسان کامل، حتماً در مطالعات پیچیده تر، انتظار رعایت عوامل و متغیرهای بیشتری در طرح تحقیق ضروری به نظر می رسد.
برای تامل بیشتر:
- واقعیت کشف کردنی است یا ساختنی است؟
- واقعیت مشهود است یا غیب؟
- واقعیت واحد است یا متکثر؟
- آیا واقعیت جنبه های زیرین دارد یا خیر؟
- آیا واقعیت ثابت است یا متغیر؟
- آیا واقعیت علوم انسانی با سایر علوم (علوم زیستی، علوم پایه و …) یکی است؟ جایگاه اراده و اختیار کجاست؟
- جایگاه اراده در ساختن واقعیت؟
- جایگاه ارزش ها در شکل دهی واقعیت؟
- تعریف اثبات گرایی از واقعیت؟
تعریف واقعیت در رویکردهای مختلف از واقعیت؟
۶۱) کل سازی در علوم چگونه اتفاق می افتد؟
الف) به غیر از عوامل تکوینی که در لحظه تولد با فرد همراه هستند (از جمله ویژگی های مزاجی، ژنتیکی و فیزیولوژیک، دانش های فطری و ….) که در تعامل با واقعیت های محیطی و در طول زمان تبلور عینی و یا در شکل متغیرهای تاثیرگذار بروز و ظهور می یابند؛ در مجموع ذات اشیاء، افراد و پدیده ها، متعین نیستند، زیرا امور متعین، قابلیت تبدیل، ترکیب، تغییر و حرکت را ندارند.
ب) از طرف دیگر اگر افراد، امور و پدیده ها تعیین نداشته و در منزلت خاصی قرار نداشته باشند ما را دچار تحیر می نمایند از آن حیث که برنامه ریزی برای امور غیر ممکن می گردد. به عبارت دیگر، وقتی شیء در منزلت خاصی قرار ندارد یعنی از یک طرفی در ابهام و از طرف دیگر در حالت عدم تعین (تحصل) قرار دارد.
ج) از آن جا که اشیاء و امور خاصیت یا ویژگی فاعلی دارند می توانند با اراده خود در منزلت خاصی قرار بگیرند و یا ارتقاء منزلت دهند. اصل فاعلیت تنها امکانی است که می تواند در این خصوص راهگشا بوده موجبات تداوم حرکت شیء را فراهم نماید.
د) از آنجا که اراده های مختلف اشیاء همه در یک سطح نیستند پس از تعین یافتن اشیاء در منزلت خاصی، ما شاهد تشکیل یک کل از کَثَراتِ مبتنی بر اراده ها ی مختلف و در نتیجه مراتب متفاوت هستیم. وجود اشیاء در مراتب متفاوت، امکان تشکیل کل را فراهم می نماید زیرا اشیاء هم مرتبه به دلیل «هم سطح بودن» و عدم وجود مراتب و تفاوت در بین خود، نمی توانند تعامل پایدار در یک نظام/«کل» ایجاد نمایند. تشکیل کل باید مبتنی بر اراده ها و فاعل های مختلف باشد.
ه) این نکته باید همواره ملحوظ گردد که فاعل در عین حال که می تواند به خودش ظرفیت بدهد اما نمی تواند هر ظرفیتی را بپذیرد.
و) اگر می خواهیم نظام درست کنیم باید جای اراده ها مشخص باشد زیرا هر اراده بهینه ترین کار را وقتی انجام می دهد که در جای درست خود قرار گرفته باشد و مزیت نسبی وی به طور همه جانبه و درست شناسایی شده باشد.
ز) هر فاعل دو شکل از ارتباط را می تواند برقرار نماید: ارتباط با فاعل بالاتر که از آن به «تولی» و ارتباط با فاعل پایین تر که از آن به «تصرف» یاد می کنیم. نسبتی هم بین تولی و تصرف برقرار است به این شکل که ملاحظه شود که فاعل، به کدام فاعل بالاتر و با چه کیفیتی متمسک می شود (تولی می جوید)، به همین ترنیب، همان جریان را در فاعل پایین تر به شکل تصرفی پیاده می کند. در این حالت گفته می شود که هر فاعلی «تعلق» به فاعل بالاتر و «تصرف» در فاعل پایین تر دارد.
ح) محور تمام فاعل ها در جامعه ی دینی «ولی فقیه» است. محور فاعل ها در طول تاریخ انبیاء و اولیاء الهی هستند و در کل نظام عالَم، محور خداوند متعال است که از طریق سنت ها و قواعد حاکم برعوالم وجودی، ربوبیت می نمایند.
ط) چون اراده را محور قرار دادیم دستگاه ابلیس هم همین قدرت نظام سازی را دارد. در جلد اول اصول کافی ۴ جلدی، اولین حدیث در خصوص سپاه عقل و جهل در دو دستگاه نبی مکرم اسلام (ص) و ابلیس است. بر این اساس ابلیس هم ولایت دارد از نوع ولایت اقتضایی و نه ولایت ذاتی. چون ولایت ذاتی جبر را به دنبال می آورد.
ی) اراده خاصیت «ظرفیت سازی» دارد. با اعمال بهینه آن، زمینه تعالی و رستگاری انسان فراهم می شود. البته اراده خاصیت «ظرفیت سوزی» هم دارد و آن وقتی است که فرد ظرفیت خود را در اختیار دستگاه ابلیس قرار می دهد.
ک) تصور این که ظرفیت اراده مطلق است و هر کس به هر منزلتی می تواند برسد یک نگاه انتزاعی و بریده از واقعیت است (ما اینک در مقام بحث از عنایات خاص الهی که ممکن است شامل افراد شوند، و افراد دارای ظرفیت های استثنایی شوند، نیستیم). بنابراین، ظرفیت ها می توانند به اراده قید بزنند.
ل) اراده و ظرفیت حتماً متقوم به یکدیگر هستند. اراده و ظرفیت رابطه دو طرفه دارند و می توانند موجب تقویت و یا تضعیف یکدیگر شوند.
م) فقط اولیاء و انبیاء الهی هستند که با تمام ظرفیتشان می توانند در خدمت خداوند باشند. گویی اراده ایشان با اراده ی خداوند پیوند خورده است. بقیه ی فاعل ها به نسبتی می توانند از ظرفیت شان استفاده نمایند (تعریف فلسفی «عصمت» را به معنای بکارگیری ظرفیت در حد اعلای انسانی و آن را خاص انبیاء و اولیاء الهی می دانیم).
ن) رابطه خداوند با موجودات یک رابطه «حبّی» است. ایجاد رابطه ی حبّی از طرف عبد به خالق می تواند حداکثر ظرفیت ممکن در مخلوق را ممکن سازد (عبادت احرار).
۶۲) فرایندهای بالادست (فرازین): فرآیندهای بالادست، فرآیندهایی هستند که در یک منظومه فکری، بیشترین تأثیر را در پیشبرد آن منظومه به سمت هدفها و غایات آن منظومه دارند، البته نباید دوگانه بالا دست و پائین دست را دو مولفه جدا از هم دید، زیرا بر آن پیشفرضهایی بار میشود از جمله: هر سامانه (یا خرده سامانه) از مؤلفه هایی تشکیل شده اند. این مولفه ها باید در راستای هدف و جهت سامانه عمل نمایند. هر مولفه اضافی که تأثیری در پیشبرد این سامانه نداشته باشد لاجرم حذف می شود. هر مولفه باید هم به پیشبرد هدف سامانه کمک نماید و هم مقوم عملکرد سایر مولفه ها باشد.مولفه ها به نحوی کنار هم چیده شده اند که مجموعاً یک هدف واحد را تکمیل و دنبال می کنند. هیچ مولفه اضافی، که بتوان آن را حذف کرد به نحوی که لطمه به عملکرد کل سامانه نخورد، وجود ندارد. از نظر راقم حداقل ۳ گونه فرآیند بالا دست در تولید علم، قابل شناسایی است:
الف) از منظر هستی شناختی: منظر هستی شناختی اندیشمندان و کسانی که نقاط عطف تاریخ را رقم زده اند، به نسبت کسانی که این تاثیرات را نداشته اند، با اهمیت تر تلقی می شود. از منظر ادیان عالم منحصر به نشئه ی مادی حیات نیست بلکه عوالِم وجودی متعدد وجود دارد. شناسایی آنچه در نشئه ی مادی حیات اتفاق می افتد نیازمند آگاهی از برخی واقعیات عالم غیب (فرآیندهای بالادست) می باشد.
ب) از منظر معرفت شناختی: قوای ادراکی انسان محدود به قوای حسی-عقلی نیست. بلکه انسان دارای ادراکات قلبی است. ادراکات انسان بدون فعال نمودن کانال ادراک قلبی (فرآیندهای بالادست) کامل نیست.
ج) از منظر روش شناختی: تبیین پدیده ها با استفاده از روش استقرائی و مطالعه جزئی نگرانه و جمع ترکیبی یافته های بدست آمده، لزوماً انسان را به تبیین واقعی پدیده ها نمی رساند. بدون مطالعه ی کل گرایانه پدیده ها(فرآیندهای بالادست) تبیین آنها ناقص خواهد بود.
۶۳) رویکردهای کل گرا به علم: بررسی همه جانبۀ واقعیات، جامعنگری و کلنگری از لوازم موفقیت در فهم دنیای پیرامون ماست. پس از بروز و ظهور نظریۀ زیستشناختی کلگرایی، مفاهیم «کل» و «کلیت» از انزوا خارج و بتدریج جزو اندیشه های نظری مطرح و در تحقیقات عملی هم حضور یافت. مبنای نظری این رویکرد بر این اصل استوار است که برای سعادت و سلامت انسان، نمی توان فرد را جدای از جهان در نظر گرفت، چون عالم هستی یک کلیت است. به لحاظ پیشینه، در تجربهگرایی فرانسیس بیکن، دیدگاه فلسفی هگل و آرای هانری برگسون، گرایش به تشکیل یک فهم کلی (یعنی انسجام اجزای فکر در چارچوب واحد) قابل مشاهده است.
بنابراین، از یک منظر می توان دو رویکرد برای ورود به علم را ملاحظه نمود. رویکرد تراکمی/انباشتی و گزاره ای هم گفته شده است) و رویکرد کل گرا به علم. در رویکرد تراکمی، تحلیل و تبیین گزاره مدِّ نظر است در حالی که در رویکردهای کل نگر، شناسایی و ارتباط بین مولفه های موثر در یک پدیده، برای تبیین آن مهم تر تلقی می شود. به نظر می رسد حداقل در قرن اخیر، بیشتر شاهد رشد رویکردهای انباشتی به علم بوده ایم، لیکن اخیراً این رویکردها مورد انتقاد قرار گرفته اند از آن رو که جزئی نگرند و تبیین پدیده ها به شکل تک عاملی و یا حتی چند عاملی مشکلات بسیاری داشته است. احتمالاً رفتن به سمت روش های ترکیبی در روش تحقیق و یا ایجاد رشته های بین رشته ای برای تخفیف و حلِّ همین ایرادات بوده است.
یک نمونه از این دیدگاه، طب کلنگر در حرفه پزشکی است که در آن تمام جنبههای نیازهای مردم از جمله نیازهای روانی، جسمی و اجتماعی باید در نظر گرفته شود و به عنوان یک کل دیده شود. همان طور که در بالا تعریف شده، این نگاه جامع در علم پزشکی به طور گستردهای پذیرفته شده است. رویکردهای مختلف طب کل نگر، ادعا میکنند که بیماری، در نتیجهٔ عدم تعادل فیزیکی، احساسی، معنوی، اجتماعی و زیست محیطی در بدن ایجاد میشود.
مثالی از رویکرد کل گرا به علم در غرب: یک نمونه از رویکردهای کل گرا، رویکرد گشتالت در روانشناسی است. تصور کلی سازمانیافته و شناخته شده را نیز گشتالت مینامند. این نظر که هر شیئی یا وضعی را نمیتوان به وسیله اجزاء آن به خوبی ادراک کرد، فکر تازهای نیست. در یونان باستان حتی پیش از سقراط، بسیاری از فیلسوفان و اندیشهوران، بهترین راه برای مطالعه و ادراک عالم را در این دانستهاند که به قانونها و نظامهای کلی خلقت نظر داشته باشند، نه به اجزاء و عناصر سازنده آن. در مقابل، محققینی بوده اند که ادراک عالم را تنها از طریق بررسی اجزاء و عناصر تشکیلدهنده آن میسر میدانستهاند. روان شناسان گشتالت، با معرفی قوانینی، تلاش دارند مولفه های درگیر و ارتباط بین آنها را در یک موقعیت یا ارگانیزم شناسایی و تبیین نمایند.
۶۴) تبیین واقعیت در رویکردهای مختلف: هیچ پدیده ای به صورت تفریدی و تجریدی، بدون در نظر گرفتن سیستمی که آن را احاطه کرده باشد قابل تفسیر و معنایابی نیست. همه امور در ربط معنی می دهند و تعین می یابند. یعنی در یک ارتباط ویژه ای است که محقق آنها را کشف می کند و فقط در همان دستگاه (سیستم) هم باید آنهارا معنی دار تلقی نمود. لذاست که پدیده ها وقتی در تعین های مختلف قرار گیرند احکام متفاوتی بر آنها مترتب می گردد.
برای مثال در دستگاه هندسه اقلیدسی می گوییم از یک نقطه خارج از یک خط، تنها یک خط می توان به موازات خط فرضی رسم کرد. اما وقتی دستگاه عوض می شود در دستگاه هندسه غیر اقلیدسی می بینیم که می توان از یک نقطه خارج از یک خط فرضی دو خط موازی (در هندسه هذلولی) و یا هیچ خط موازی (در هندسه بیضوی) به موازات آن ترسیم نمود.
پس واقعیت در دستگاه های مختلف متفاوت است. ما با واقعیت های (بالقوه) متکثر روبرو هستیم. برای مثال وقتی خانواده بر محور دین استوار می گردد، روابط بین افراد خانواده به نحوی ویژه تعریف می گردد. وقتی دستگاه عوض می شود و روابط بین خانواده برمحور قدرت و یا ثروت تعریف می شود روابط به نحوی دیگر تعریف می شوند. این تفاوت در دستگاه های مختلف در جامعه نیز وجود دارد. وقتی جامعه برمبنای نظام سوسیالیستی است نسبت به وقتی که جامعه بر مبنای سرمایه داری است روابط به صورت متفاوتی تعریف می شوند.
فلاسفه علم بر این اعتقادند که نگاه محقق به پدیده ها، کاملاً تحت تاثیر جهان بینی وی است و این که فرد غایت و جهت جهان را چگونه می بیند. فاعل شناسا در نگاه به پدیده ها، چه بخواهد یا نخواهد آن چیزی را دنبال می نماید که خواست اوست. نوع سوالاتی که برای هر محقق مطرح می گردد، روش شناسی مورد استفاده و پاسخی که به یک سوال می دهد همه باید در یک راستا و هماهنگ با نظامواره فکری فرد باشد. هر محققی به دنبال یافتن شواهدی است که فرضیه او را تایید یا تکذیب نماید (هر دو وجه قضیه برای محقق سودمند است چون به عناصر تاثیر گذار برای رسیدن به غایت نزدیک می شود). در این تلاش هم محقق دینی و هم محقق غیر دینی شواهدی را به نفع دیدگاه خود می یابند چون پدیده ها دارای وجوه مختلف هستند. با یافتن شواهد هم دیدگاه محقق دینی و هم محقق غیر دینی تایید می شود. پس ۲ نوع علم تولید می شود (غیر دینی و دینی).
پس از دریافت دو نوع واقعیت (نیز صادق است برای n واقعیت و برای n محقق)، هر n محقق تلاش می نمایند تا برای رسیدن به اهداف خود، از طریق شتاسایی و افزایش ظرفیت پدیده ها، نقطه مطلوب خود را دنبال نمایند (و علی الظاهر موفق هم می شوند). پس اینچنین نیست که یک محقق، شواهدی را به نفع خود پیدا می کند و دیگری نه. شاید اینجور هم نباشد که یکی واقعیت را تحریف می کند و دیگری نه. و خداوند هم هر دو را امداد می نماید (گرچه ما فلسفه تاریخ شیعی را به سمت توحید ترسیم می کنیم). به عبارت دیگر هرکس هرچه از دنیا بخواهد بدست می آورد. یعنی در واقعیت هم ظرفیت این وجود دارد که در ان شرایطی را بیابی که از آن بتوانی به نفع جریان دین برداشت کنی و هم ظرفیت استفاده از آن بنفع جریان غیر دینی.